جمعه شانزدهم مرداد 1388
من در برزخ افکارم زندانی شده ام
زندگی مثنوی تلخی سروده است
و دلتنگی هایم به ناکجاآباد دنیا رسیده اند
میدانی خودت ...
توانش را ندارم
ایمانم سست تر از گلبرگ شقایقهاست
روحم در بیگاری آرزوهایش غوطه ور شده
و اعتقاداتم در تلاطم سیلابهای زمین گرفتارند
برایم دعا کن ...
دعا ...
من ضعیف تر از شبنم زلال ابرهای بهاریم
آوار ناامیدی غزلهای شب سخت خموده ام کرده
و صورت زیبای لحظه ها رنگ باخته است
برایم دعا کن ...
آرمانهای جوانی ام رخت بسته اند
و مهربانی ثانیه هایم فراموش شده اند
تنهایی لبریز شده
سکوت به انتها رسیده
و اندوه تکثیر یافته است
برایم دعا کن ...
دعاگوی لحظه لحظه های زمین
نجواگر سطر سطر آیه های آسمانی
صاحب رویای خیس جمعه های غریب
برایم دعا کن ...
دعا ...