آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
نگرانم ...
/*
/*]]>*/
نگرانم ، بغض آلودم ، غمگین و دهشناکم
؛ قصه ی پاییز بی بهار تمامی
ندارد ، این داستان شور و شعف زمستانیم را برای ملاقات با بهار روح بخش
از من گرفته است و حسرت اسفند بی پایان
را بر دلم رویانده است .هر روز پیشانیم را به چروک هایی وا می دارم که در طلوع
خورشید از اشعه ی نورانی آفتاب مژه بر مژه هایم می آورد و سوی
نگاهم را تنگ ولی بلند می کند .
آه خورشید من
؛ وسعت زمین برای جذب نور تو ناچیز شده است ، جای پایت را اکنون غربت و فاصله فرا
گرفته است و نور ضیائت را سایه های بی لطف.
کجایی، تا کی ، تا کجا تنهایمان
می گذاری ؟؟؟خسته ایم و امیدوار . پناهمان ده، شادیمان ده ، آوارگی مان را سقفی باش.
کجایی تا ملاقاتت کنیم و ببینی که چگونه پرده گشایی می کنیم
و می تازیم . کجایی تا ببینی چگونه منطقمان شهوت دنیا پرستی و مال خواهی شده است .
برس
به دادمان .
بیا و شب تار بیرون ران . مهدیا

