هر آینه احساس می کنم که دلم تبدیل به سیاهچاله ای شده است که حقایق در آن گم شده اند . انگار دیگر
امیدی به زنده ماندن حقایق وجود ندارد . دلم سالهاست که در حسرت نگاهی پر امید است ، نگاهی که تا
عمق وجودم رود و بخشکاند این خارهای زمخت و ازار دهنده را ، خارهایی که سیاه چاله های دلم را پر
کرده اند و هیچ نوری جز نور دیده ات نابود گر آنها نیست .
نگاه می کنم به فلک ، به کوه ، به دریا ، به خاک ، به گل ، همه و همه جا را می نگرم تا تو رت بجویم ،
اما هر چه گشتم ،کم تر یافتم .احساست می کنم اما نمی بینمت ، صدایت را می شنوم اما آن را درک نمی
کنم ، صدایت می کنم اما ندایی نمی شنوم . فقط و فقط حست می کنم . حسرت دیدنت درونم را آتش فشانی
کرده گرم و سوزان که هر آن درونم را می سوزاند . امیدی ندارم جز تو .
امیدم تویی .... .
امیدم به آن روز هایی است که پروانه روی کاکتوس بشیند و زخمی نشود ، به روزی که ناله های کودکی
یتیم روحم را پژمرده نکند ، به روزی که شیر و آهو نماد دوستی شوند .
به امید روزی که بیایی ....

