شب است و غوغایی در دل من . کبوتر های دلم لانه نشین شده اند ، هوس پرواز ندارند . تو می خواهند . تو را می جویند . ناله هایم با باتو بودن غریب شده است . تنها شده ام و بی کـــــس . وجودم تو را می جوید ؛ اما نمی یابد . روحم در حصار جانم اسیر است .
نگاهم پر از هیاهوست ، هیاهوی تو را دیدن ، هیاهوی تو را احساس کردن . نفس هایم تو را زمزمه می کنند ، تپش قلبم تو را می خواند . هر جمعه اشک هایم نام تو را روی گونه هایم حک می کند . چشم هایم خسته اند از سیل اشک روان . شکوفه ها در انتظار بهار دل انگیز حقیقت و خزان غم انگیز انتظار نشسته اند . سا یه ی عشقت بر زمین افکنده شده است .
احساست می کنم اما نمی بینمت ؛
سراغت را از نسیم گرفتم گفت : می وزی ؛ از خورشید گرفتم گفت : طلوع می کنی ؛ از دریا گرفتم گفت : جاری می شوی ؛ از درخت گرفتم گفت :جوانه می زنی ؛ از همه و همه سراغت را گرفتم ،همه گفتند می آیی .
تبسمی می کنم ، اشکی می ریزم و به انتظارت می نشینم . انتظاری آبی رنگ ، آبی تر از دریای آسمان . در حسرت با تو بودن می رویم و در حسرت بی تو بودن می سوزم .
الا که راز خدایی ..................خدا کند که بیایی
