غروب جمعه
است ... و غبار مبهمی مرا غرق خود کرده
است . غباری که با یورش سکوتش تنهائیم را به یادم می آورد . تنهائی که
روزهاست در حسرت گوشه ی چشمی روزگار خود را با هجاهای بی معنایی از آه و ناله به سر
مس رساند . روزگاری که سیاهی و ضلالتش هاله ای از ابرهای سوزنده و بی احساس را حلقه آویز قلبها
کرده است . قلب هایی که جوانه وجودشان را خار و
خس های شرم آلود نیستی و عدم تبدیل
به هرزه گاهی برای رویش نیرنگ و ستم ها و دغل بازی های ریاکاران پر مدعا کرده است ...
شب جمعه
است ...پروانه های شب چراغ از مخفی گاه
های خود آشکار شده اند و دم های خود را تکان می دهند و سوسو های چراغ هایشان جنگل تاریک و خوف آلود قلبم را با نور وجودشان نور
افشانی می کنند . جیرجیرک ها با صدای
مسحور کننده ی خویش ؛ هجاهای بی معنی آه و ناله ام را معنا دار می کنند.
ابرهای سفید می آیند و جرقه های خویش را بر سر غبارها ، ویران می کنند و
آنها را به اعماق خود فرو می برند .
آهسته
آهسته قطرات الماسک باران
غبارها را می شوید و جای آنها را در قلبم می گیرد . جنگل قلبم دیوانه وار جوانه می زند و سبزی و سرخی جای سیاهی و تاریکی را پر
می کند . نور افشانی شب چراغ ها و
آواز جیرجیرک های منتظر و نغمه های پر تلاطم باران جای جای قلبم را هفت رنگ می کنند. سیاهی جای خویش را به رنگین کمان می دهد....
صبح شده
است ، اشکی نیست ؛ آهی نیست ؛ کابوسی
نیست ، سیاهی ای نیست ، همه جا زیبا شده است ... زیبا چون بهشت ...
به انتظارت
تا بیایی ...
السلام
علیک یابن نرجس الخاتون
