مرغ دم را باز ندایی می آید ؛ ندایی که هماهنگ با آواز روزگار او را به رستن از زندان تن فرا می خواند . به رستن و پرواز به سوی دیاری دیگر . مرغ دلم را توانی نیست ، قوتی نیست ، لحظه به لحظه اوج می گیرد اما زلزله های سهمگین و طوفانهای پر غبار سد راهش می شوند و مانع صعود او به دیار ملائک می شود . پر پروازش را به باد می سپارد تا او را به سر منزل مقصود برستانداما دریغ که توان باد کمتر از آن است که مرغکم را به غایت برساند . کند و کاو می کنم تا بلکه راهی برای مرغکم پیدا کنم ؛ رشته های افکارم را به آب می سپارم تا تجربیات سفرهای او گشاینده ی عقده های مرغکم شود ، اما آب هم در تلاطم غمناک لحظه های مرغم می میرد و من را تنها می گذارد .
من می مانم و مرغ تشنه ی پرواز دلم ، او می خواهد پرواز فراگیرد و من هم ناتوان در پرواز او . سر در گم مانده ام و متحیر . سر به هر سو می برم چیزی نمی یابم ،همه جا را مه گرفته ، مرغ دلم اندوهگین است و من هم از اندوه او شرمسار . آهسته آهسته اشک های الماس گونه ی مرغم مرا به خواب عجیبی می برد . خوابی کوتاه اما زیبا و عبرت آموز ؛ در خواب دیدم :
مرغکم را قاصدکها حمل می کنند و او را به کمک باد به بالا می برند به بالاتر از سر منزل مقصود ؛ به دیار ملائک . مرغکم خوشحال است و من هم از خوشحالی او خرسند . دستهایم را باز می کنم تا نغمه ی هجرت را برای او بخوانم . مرغ دلم پرواز می کند و دور می شود ؛ آتقدر دور می شود که مثال نقطه ای می شود و ناگهان ناپدید می شود . مرغ دلم به پرواز در آمده است و به مقصود رسیده است و من هم خودم را در منزلی به وسعت یک فقبر می بینم .... آری ؛آن خواب ،خواب ابدی من بوده است ؛ خوابی که سکویی شد برای پرواز مرغکم ، کاش مرغکمان به سر منزل مقصود برسد ... راستی اگر قاصدکها نبودند چکونه مرغم به پرواز در می آمد ؟؟؟
