تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
شنبه بیستم مرداد 1386
هجرت ... ...  

گاهگاهی ،

پرستوی نگاهم  به امید رسیدن به زلال جویبارت نغمه ی هجرت سر می دهد ، اما جز زنجیر و خون و  آتش چیزی نمی یابد .

گوشهایم را تیز می کنم ، باشد که تک زمزمه های محبت و ایثار که روایتش را بر من خواندی بشنود ، اما دریغ که در میان صدای کریه سخنوران پر مدعا و نطق پژمرده نیرنگ بازان و قهقهه ترسناک سیاهچاله های سیاهی  و ناله سوزناک دربندان ؛ صیحه ی آسمانی ات به گوشم نمی رسد .

رشته ی افکارم را به تو می سپارم اما ، دریغا که افکار پلید مُرده سالار و و بُهت و حیرت فکرم از تلالو وجود ظلم  و ضلالت در عالم ، مانع از پر شدنش از وجود پاک و مقدس و ملکوتی ات می شود .

به خود می گویم : ای گهر ، ای سراپا غرق در مِحنت بیا ، روی گردان از این تلاطم ابرهای سیاه ، روی گردان از این همه  سراب های ژرف و بی انتها ، روی گردان از این سیاهی های مخوف و ترسناک ، روی گردان از  این سرزمین قلب های سوزان ؛  بیا ، بيا  به سوی سرزمینی که تپش عشق را در چشمان پروانه ها ببینی ، به سوی انتهای مرز  آزادی و اسارت ، به سوی ابر هایی که درخت خشکیده حق را سیراب می کنند ،به سوی آنجا که .... .

روز خواهي آمد و دل هاي ما را به سرزمين شهپره هاي آشنا وصل مي كني ، به آنجا كه غربتي نيست ، آهي نيست ؛ دردي نيست ؛ به آنجا كه قاصدان سحر صبح دوم گرد هم مي آيند و چون پروانه ستايشت مي كنند ... روزي تو مي آيي ... روزي تو مي آيي و جاده انتظار را غرق در گلبرگهاي الهي ات مي كني  ... پس به انتظارت تا آن روز ... .

یکشنبه هفتم مرداد 1386
قاصدک های انتظار ... ...  

چه زیباست روزی که طلوع کنی ؛

چه غوغاست روزی که قاصدک های امید ، پیک دل هایی شوند که ناله هایشان اشک های حسرت تو را دیدن را فریاد می زدند ؛ چه پر معناست روزی که ابرهای محبت خدایمان چون نغمه های بهاری بر سر عالمیان ببارد و قطره هایش عشق و محبــت را بانگ دهند . چه رویایی است روزی که آفــــتاب وجودت از میان شاخ و برگ انتــظار عبور کند و به قلب هایمان منعکس شود . چه مقدس است ثانیه ای که ثناگویان ندا دهند وقت است که بیایی ؛ وقت است که جویبارهای کویر دلمان را سیراب از چشمه ی الهی ات کنی .

کاش شبمان فردا روز شود ؛ کاش فردا هاله های ملکوتی ات پرده های غم و اندوه مان را میان خود بدرد تا مسیحای نفسَت قلبمان را عِطر افشانی کند . شقایق های روح تاریکم از نور وجودت سر به زیر آورده اند و تاب تماشای سیمای الهی ات را ندارند . پروانه ها منتظرند تا بالهای خود را فرش قرمز ورودت به سرزمین شبگردهای تنها کند . کوه ها دست هایشان را بالا آورده اند تا یاقوت هایشان را تقدیم تو کنند .

میعاد گاهمان دشت هایی است که اشک های دوریت ، آبیاری اش کرده اند  و درختان انتظار بر آن سایه افکنده است .

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است !!!