گاهگاهی ،
پرستوی نگاهم به امید رسیدن به زلال جویبارت نغمه ی هجرت سر می دهد ، اما جز زنجیر و خون و آتش چیزی نمی یابد .
گوشهایم را تیز می کنم ، باشد که تک زمزمه های محبت و ایثار که روایتش را بر من خواندی بشنود ، اما دریغ که در میان صدای کریه سخنوران پر مدعا و نطق پژمرده نیرنگ بازان و قهقهه ترسناک سیاهچاله های سیاهی و ناله سوزناک دربندان ؛ صیحه ی آسمانی ات به گوشم نمی رسد .
رشته ی افکارم را به تو می سپارم اما ، دریغا که افکار پلید مُرده سالار و و بُهت و حیرت فکرم از تلالو وجود ظلم و ضلالت در عالم ، مانع از پر شدنش از وجود پاک و مقدس و ملکوتی ات می شود .
به خود می گویم : ای گهر ، ای سراپا غرق در مِحنت بیا ، روی گردان از این تلاطم ابرهای سیاه ، روی گردان از این همه سراب های ژرف و بی انتها ، روی گردان از این سیاهی های مخوف و ترسناک ، روی گردان از این سرزمین قلب های سوزان ؛ بیا ، بيا به سوی سرزمینی که تپش عشق را در چشمان پروانه ها ببینی ، به سوی انتهای مرز آزادی و اسارت ، به سوی ابر هایی که درخت خشکیده حق را سیراب می کنند ،به سوی آنجا که .... .
روز خواهي آمد و دل هاي ما را به سرزمين شهپره هاي آشنا وصل مي كني ، به آنجا كه غربتي نيست ، آهي نيست ؛ دردي نيست ؛ به آنجا كه قاصدان سحر صبح دوم گرد هم مي آيند و چون پروانه ستايشت مي كنند ... روزي تو مي آيي ... روزي تو مي آيي و جاده انتظار را غرق در گلبرگهاي الهي ات مي كني ... پس به انتظارت تا آن روز ... .
