موعودا:
سکوتی غریب خاطرم را فراگرفته است ، سکوتی سرد و بی احساس ، مملو از آواز پرستوهای مهاجر ؛ سکوتی که سدی است بر امواج پر تلاطم فریادهای روزگارم . خاطرم آرزده است ؛ روحم پژمرده ؛ نفسم بیرنگ ؛ اتاق کوچک قلبم پر است از هیاهوی تو را دیدن؛ اما افســــوس که پنجره های قلبم راهی بســــوی پرواز به سوی کوی ات نـــشانم نمی دهند. قفسی ساخته ام بر روحم از جسمم ؛ روحم شوق پروازدارد ، اما ، جسمم اشتیاق دلبستگی .
دیدگانم منتظرند ، منتظر ؛ منتظر طلوع خورشید وجودت و غروب رویای منتظر ماندن ؛ گوشهایم منتظرند ، منتظر شنیدن صیحه ی ملکوتی و پایان غریو و نفیر پر گویان پر مدعا ؛ برکه ی وجودم تشنه ی دیدار با اقیانوس وجودت و سیراب شدنش از باران عرش الهی است .
موعودا :
با خودم خواهم گفت ، هنگامی که سیمای آسمانی ات از پرده های انتظار برآید ، چگونه به یاریت بشتابم ، چگونه با پاهای خسته از انتـــظارت بسویت گام بردارم ، چگونه با زبان ناپاکم به ستایش تو درآیم .
روزگارم تیره است ، سرنوشتم نا مـــعلوم ، درخت وجودم بی برگ ، ناله هایم بی صدا ؛ کاش لحـظه ای احساست می کردم ، کاش دل کوچکم سرایت می شد ، کاش غبار کویت را می بوییدم و رها می سدم از این سرزمین ساکت و درمانده ، کاش می شد روز قلمم بنویسد : انتــــظار سرآمد .... کاش می شد ... .
به امید آن روز ...