تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
موعود من ... ...  

خسته ام ، دیگر توانی ندارم ،‌ روحم بیمار است و جسمم درمانده . بیراهه می روم ؛ کوچ می کنم به افق دیارت ، دیاری نا آشنا اما قدیمی . صدای گامهایت طنین انداز می شود ، طنین انداز گوشهای تیره روزم ؛ غوغایی در دلم است . شوق دیدارت بیداد می کند ، لحظه ی حضورت ، جشن مهمانی شاپرک های درمانده است .

درخت قلبم به امید نشتن غبارت روی شاخه هایش شکوفه باران می شود ؛ اب می گرید از دوریت و بید می لرزد از ندیدنت . شوق پرواز از پروانه های عاشق دور است . سوسوی مهتاب در شب ابری حضورت را نوید می دهد . خورشید خسته است از طلوع تکراریش و منتظر طلوع روح انگیز و رخ نمایی تو مانده است .

قلبم تاریک شده است ،‌مانند شب ،‌منتظر است ؛ منتظر ؛ منتظر حضورت ؛ حضوری که با فروغ همراه است ، فروغی که غبار تیرگی را از قلی گوشه نشینم برهاند ،‌ از قلبی که برای تو می تپد و برای تو ناله سر می دهد .

موعود من :

بازگشتت نوری باشد برای عالمین ، برای هستی و برای حق ؛ امیدمان تویی ، سرنوشتمان تویی،ابرویمان تویی ؛ ما را ناامید مکن و بی آبرو .

بر روی یکی از صفحات تقویم خواهند نوشت : تعطیل . روز ظهور منجی موعود .

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
حضرت دوست ... ...  

 

به نام حضرت دوست ؛

بغض راه گلويم را بسته ! آن قدر خسته و رنجورهستم كه آرزو مى كنم ديـــگر نـــــباشم خود را گرفتار در مرداب مى بينم مي

خواهم بگريزم از هرچه هست وازهرچه كرده ام ولى پاهايم توان دويـــدن ندارند..... نـــمى دانم به كه پناه ببرم روى بازگشت

ندارم چقدر توبه كنم وباز توبه شكنى ؟ خداياهرچه بيشتر دست وبا مـــــــى زنم بيشتر فرو مى روم ، كسى نيست به فريادم

برسد كسى نيست مرا نجات دهد من بيگانه ايى گرفتاردر غربتم,غربت خوــــيشتن..... خدايا دستم را بگير كه تنها دستگيرم

تويى....... خدايا  يارى ام كن تا رها شوم از اسارت,اسارت خويشتن....

به نام حضرت دوست ؛

 اى مرحم دلهاى غربت زده ! ای ذكر دائم لبهاى خشك شده! اى چــــراغ راه گمـــــراهان،خط وصلت را گم كرده ام ، نوراندك فانوس من براى يافتن راهت كافى نيست قطره ايى از نور وجودت را به من هديه كن! اى هر چه هست و هر چه خواهد بود هر چه مى گردم كمتر مى يابم ، هر چه مى روم ساكن تر مى شوم ، هر چه چشمهايم را باز مى كـــــنم كمتـــر مى بينم ، هر چه مى دوم دورتر مى شوم خدايا پس كى پيام سحر روز جمعه ات بيام وصل است؟ پس كى قاصدك هاى پيام رست مژده ى پايان رسيدن هجران را مى دهند؟

مهدى جان كى مى شود كه عطردل انگيز نرگسى ات صحراى كربلا را مملو  از رحمتش كند؟ بيايى تا نور وجودت راه هاى رفته و نارفته را نشانمان بدهد بيايى تا صداى دل نوازت دلهايمان را تكانى بدهد بيايى تا پرده ى غم از دل يتيمان بردارى بيايى تا اشكهاى بى كسان را باك كنى باشد تا روز و شبى نباشد باشد تا ثانيه ايى نباشد باشد تا عمرى نداشته باشم اما نباشد و نباشد لحظه ايى که من به حال خودم رها شده باشم كه تنها اميد بى كسان در اين دنياى محنت بار تويى و خداىمهربانتر...و بس....

       (( نوشته شده توسط یه عاشق خدا)) 

    ستاره غربت زاده ( قاصدک)  

شنبه یکم اردیبهشت 1386
نسیم بیداری... ...  

شب است و غوغایی در دل من . کبوتر های دلم لانه نشین شده اند ، هوس پرواز ندارند . تو می خواهند . تو را می جویند . ناله هایم با باتو بودن غریب شده است . تنها شده ام و بی کـــــس . وجودم تو را می جوید  ؛ اما نمی یابد . روحم در حصار جانم اسیر است .

نگاهم پر از هیاهوست ، هیاهوی تو را دیدن ، هیاهوی تو را احساس کردن . نفس هایم تو را زمزمه می کنند ، تپش قلبم تو را می خواند . هر جمعه اشک هایم نام تو را روی گونه هایم حک می کند . چشم هایم خسته اند از سیل اشک روان . شکوفه ها در انتظار بهار دل انگیز حقیقت و خزان غم انگیز انتظار نشسته اند . سا یه ی عشقت بر زمین افکنده شده است .

احساست می کنم اما نمی بینمت ؛

سراغت را از نسیم گرفتم گفت : می وزی ؛ از خورشید گرفتم گفت : طلوع می کنی ؛ از دریا گرفتم گفت : جاری می شوی ؛ از درخت گرفتم گفت :جوانه می زنی ؛ از همه و همه سراغت را گرفتم ،همه گفتند می آیی .

تبسمی می کنم ، اشکی می ریزم و به انتظارت می نشینم . انتظاری آبی رنگ ، آبی تر از دریای آسمان . در حسرت با تو بودن می رویم و در حسرت بی تو بودن می سوزم .

الا که راز خدایی ..................خدا کند که بیایی