خسته ام ، دیگر توانی ندارم ، روحم بیمار است و جسمم درمانده . بیراهه می روم ؛ کوچ می کنم به افق دیارت ، دیاری نا آشنا اما قدیمی . صدای گامهایت طنین انداز می شود ، طنین انداز گوشهای تیره روزم ؛ غوغایی در دلم است . شوق دیدارت بیداد می کند ، لحظه ی حضورت ، جشن مهمانی شاپرک های درمانده است .
درخت قلبم به امید نشتن غبارت روی شاخه هایش شکوفه باران می شود ؛ اب می گرید از دوریت و بید می لرزد از ندیدنت . شوق پرواز از پروانه های عاشق دور است . سوسوی مهتاب در شب ابری حضورت را نوید می دهد . خورشید خسته است از طلوع تکراریش و منتظر طلوع روح انگیز و رخ نمایی تو مانده است .
قلبم تاریک شده است ،مانند شب ،منتظر است ؛ منتظر ؛ منتظر حضورت ؛ حضوری که با فروغ همراه است ، فروغی که غبار تیرگی را از قلی گوشه نشینم برهاند ، از قلبی که برای تو می تپد و برای تو ناله سر می دهد .
موعود من :
بازگشتت نوری باشد برای عالمین ، برای هستی و برای حق ؛ امیدمان تویی ، سرنوشتمان تویی،ابرویمان تویی ؛ ما را ناامید مکن و بی آبرو .
بر روی یکی از صفحات تقویم خواهند نوشت : تعطیل . روز ظهور منجی موعود .

