این چه حس غریبی است ؛
سالهای سال بود که به دنبال چیزی می گشتم . سرگردان و حیران . انسانی گمگشته بودم به دنبال گمشده ی انسانی خود . مدتها بود که درخت خشکیده قلبم طراوتی را به خود ندیده بود . تمام آسمان دلم ابری بود . یک خورشید در آسمان و یک دل خاک خورده در کنج سینه ی من . دل تنهای من بدنبال گمشده ی کودکی اش می گشت . رد پایی از عشق شاید در آن سوی ذهن ها . در آن سوی شب پر ستاره ....
چشم به آسمان می دوزم و نگاهش می کنم . راه پیش می گیرم تا خورشید صبح بیاید . دلم لبریز است از آرامش . نزدیک تر می شوم . گویا سخن از عشق است .از عشقی ملکوتی . حال اندوخته ای دارم که به دنیا نمی دهمش . استوار قدم بر می دارم و جلو می روم ... انسانی را به سیمای فرزانگان سوار بر مرکب لاجوردی زمان می بینم ... تبسمی می زند و می گوید : ((من یادگار عصمت روزگارانم ، من می ایم تا از تندیس خقیقت بگویم ، می آیم تا از تجسم ناب آسمان الهی سخن بگویم ، می آیم تا در تاریکی ها سخن از نور کنم ...))
می آیم تا ...

