تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
یکشنبه بیستم اسفند 1385
خواهش... ...  

صدای خواهش دلم را می شنوم

در این سکوت ، سکوتی که پر از غوغاست

آدمی را می بینم مثل خودم ، در سکوت قدم برمی دارد ، چهره اش سرد و درونش داغ ، نگاهش کوتاه اما دیدش بلند ، می خواهد قصه ی هزار ساله بازگو کند ، می خواهد عقده ی دل باز کند و بنالد از امت چون مرداب خود ، می خواهد بنالد از مدعیان دروغ پروری که ادعای داعیه داری حق را می کنند ، می خواهد بنالد از درختانی که به ظاهر پربارند اما ثمره های فاسدی دارند ، می خواهد بنالد از این همه گمراهی و سیاهی ، می خواهد بنالد از این همه ... .

می خواهد این سکوت را بشکند ؛ به دنبال یاوری می گردد ، اما یاوری نیست ، دست زیر چانه می گذارد و نگاه می کند به خاک سرد، نه جنبشی و نه حرکتی ، همه ی شهر مرده اند و یاوری نبود .

فکر می کنم با خود ...

کجایم ؟ چه می خواهم ؟ چه می جویم ؟

اینجایم ، می دانم ، نمی خواهند گام هایم را به او برسانم ، دوست دارم آنجا باشم ، می دانی کجا ...؟ آن جایی که یاورها به کمک یاور می آیند تا دست از زیر چانه خود بردارد ؛ اما ... .

(( ان الارض یرثها العبادی الصالحون ))

پنجشنبه دهم اسفند 1385
ناله ی دوری ...  

خداوندا...

از کجا شروع کنم این آغاز بی انتها را ،‌ از کجا نگارم این فراخی غم غربت و دوری را ،‌از چه ناله کنم تا پنجره های امید را بر روی ما بگشایی . از شب های طولانی بنویسم یا کابوسهایی که آرامش شب را مبدل به سرابی خوف انگیز می کرد .

از چه بنویسم ،‌از نزدیکی تو یا دوری خودم . از نزدیکی تو که سالهاست با حریر مهرت سیرت زشت و کریه مرا پوشنده است یا دوری خودم که سالهاست که دم از طاعتت و انتظارت می زند ولی تلاش و جهدی را برای مهیا کردن زمینه ی ورود نسیم حقانیتت به سرزمین گلهای اقاقیا نمی کند .

از چه بنالم ،

از مشک های خالی از اشکم یا هیاهوی از خود بی خود شدن را ،‌از ادعای منتظرت ماندن یا سوگند هایی که طلسم این دل بی احساس را نشکست ، از چه بنالم ، از گریه یا از غم ، از انتظار یا دروغ ،‌از پیاله های خالی ای که منتظر پر شدنشان اتوسط آب حقیقتت است یا ...

از چه بگویم ...

از گناههای متعددم یا اشتباهاتی که مادام آن ها را بر کوته فکری و ضعف النفس بودن می نویسم . از کسانی که دلم کاخ آنهاست و جای تو در آن کلبه ای حقیرانه و دور افتاده است . واقعا از چه بنویسم ..... تا این دل بی احساس و پر ادعا قدری پرواز سوی تو را تجربه کند .

الهی :

در ندایی که روزگازان است بت آن جام های می عاشقانت را پر می کنی تعجیل فرا و ما را برهان ازاین سرابهای ژرف و بی انتها.

                                                               (( وَالسابِقوُنَ السابِقُونَ -- اُولئکَ المَقَربوُنَ ))

چهارشنبه دوم اسفند 1385
زمزمه ی آشنا... ...  

 

و می آید....

خیره می شوم به افق ملکوت با چشمانی پر از اشک های انتظار ، با لبهایی پر از زمزمه های منتظر ، با رخساری درمانده و خسته از عشقی قدیمی .

به کور نقطه ای در انتهای قلب درمانده و سیاهم می نگرم ، پهن دشتی است  از تاریکی ها و سیاهچاله هایی که  بویی از امید و شوق همراهی ندارد . کویری است که سالهای سال است که باران امید رنگ و بوی غربت را از پیشانی پینه بسته کویر نشسته است .

به تنها روزنه ی قلبم می نگرم که تو را نجوا می کند . گویی در این برهوت تشنه همچنان به قایق امید تو چشم دارد .

گاهی در رشته ی افکارم ، زمزمه ای نا آشنا به دریاچه ی خیالم می آید و می گوید که انتظار به امید نا امید نداشته باش ، او نمی آید . اما من باور دارم که می آیی و گوشه چشمی به ما می کنی و ما را می رهانی از سرگشتگی و حیرانی .

                                                                                  به امید ظهورت ای تنها آشنای قدیم ...