صدای خواهش دلم را می شنوم
در این سکوت ، سکوتی که پر از غوغاست
آدمی را می بینم مثل خودم ، در سکوت قدم برمی دارد ، چهره اش سرد و درونش داغ ، نگاهش کوتاه اما دیدش بلند ، می خواهد قصه ی هزار ساله بازگو کند ، می خواهد عقده ی دل باز کند و بنالد از امت چون مرداب خود ، می خواهد بنالد از مدعیان دروغ پروری که ادعای داعیه داری حق را می کنند ، می خواهد بنالد از درختانی که به ظاهر پربارند اما ثمره های فاسدی دارند ، می خواهد بنالد از این همه گمراهی و سیاهی ، می خواهد بنالد از این همه ... .
می خواهد این سکوت را بشکند ؛ به دنبال یاوری می گردد ، اما یاوری نیست ، دست زیر چانه می گذارد و نگاه می کند به خاک سرد، نه جنبشی و نه حرکتی ، همه ی شهر مرده اند و یاوری نبود .
فکر می کنم با خود ...
کجایم ؟ چه می خواهم ؟ چه می جویم ؟
اینجایم ، می دانم ، نمی خواهند گام هایم را به او برسانم ، دوست دارم آنجا باشم ، می دانی کجا ...؟ آن جایی که یاورها به کمک یاور می آیند تا دست از زیر چانه خود بردارد ؛ اما ... .
(( ان الارض یرثها العبادی الصالحون ))

