گاهگاهی ،
پرستوی نگاهم به امید رسیدن به زلال جویبارت نغمه ی هجرت سر می دهد ، اما ، جز زنجیر و خون و
آتش چیزی نمی یابد .
گوشهایم را تیز می کنم ، باشد که تک زمزمه های محبت و ایثار که روایتش را بر من خواندی بشنود ،
اما دریغ که در میان صدای کریه سخنوران پر مدعا و نطق پژمرده نیرنگ بازان و قهقهه ترسناک
سیاهچاله های سیاهی و ناله سوزناک دربندان صیحه ی آسمانی ات به گوشم نمی رسد .
رشته ی افکارم را به تو می سپارم اما ، دریغا که افکار پلید مُرده سالار و و بُهت و حیرت فکرم از تلالو
وجود ظلم و ضلالت در عالم ، مانع از پر شدنش از وجود پاک و مقدس و ملکوتی ات می شود .
به خود می گویم ای پسر ، ای گهر ، ای سراپا غرق در مِحنت بیا ، روی گردان از این تلاطم ابرهای سیاه ،
روی گردان ازاین همه سراب های ژرف و بی انتها ، روی گردان از این سیاهی های مخوف و ترسناک ،
روی گردان از این سرزمین قلب های سوزان ، بیا ، به سوی سرزمینی که تپش عشق را در چشمان
پروانه ها ببینی ، به سوی انتهای مرز آزادی و اسارت ، به سوی ابر هایی که درخت خشکیده حق را
سیراب می کنند ،به سوی آنجا که .... .

