تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
غوغای اشک ... ...  

یا ابا صالح ....

 

گوش هایم را تیز می کنم ، می خواهم در این همه هیاهو صدایت را بشنوم و این بار در را بدون در زدن

 

بر ویت بگشایم ، می خواهم از انتهای عشق برایت سخن بگویم و ملکوت را پر کنم از صدای ناله ی کودکان

 

بی پناه ، می خواهم دریچه های دلم را بر ایت بگشایم و الفاظ پرمهر را مقدم راهت کنم . می خواهم با

 

سکوت خود بیدادها کنم .می خواهم بشکنم این شیشه نازک تباهی را ، می خواهم از اوج برایت بگویم ، از

 

اوج لحظه های تنهایی و بی کسی ، از آن لحظه هایی که دانه های اشک غبار گونه هایم را شست و شو

 

 می داد ، می خواهم برایت بگویم از انتهای نا امیدی ، نا امیدی ای که تبدیل به امیدش کردی ، ازناامیدی ای

 

که دلها سوزاند ، ناله ها کرد غوغا ها کرد ، اشک ریخت و منتظرت ماند ، منتظرت تا بیایی ، ...

 

یا ابا صالح ..... 

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
حسرت دیدن ... ...  

هر آینه احساس می کنم که دلم تبدیل به سیاهچاله ای شده است که حقایق در آن گم شده اند . انگار دیگر

 

امیدی به زنده ماندن حقایق وجود ندارد . دلم سالهاست که در حسرت نگاهی پر امید است ، نگاهی که تا

 

عمق وجودم رود و بخشکاند این خارهای زمخت و ازار دهنده را ، خارهایی که سیاه چاله های دلم را پر

 

کرده اند و هیچ نوری جز نور دیده ات نابود گر آنها نیست .

 

 نگاه می کنم به فلک ، به کوه ، به دریا ،  به خاک ،  به گل ، همه و همه جا را می نگرم تا تو رت بجویم ،

 

اما هر چه گشتم ،کم تر یافتم .احساست می کنم اما نمی بینمت ، صدایت را می شنوم اما آن را درک نمی

 

کنم ، صدایت می کنم اما ندایی نمی شنوم . فقط و فقط حست می کنم . حسرت دیدنت درونم را آتش فشانی

 

کرده گرم و سوزان که هر آن درونم را می سوزاند . امیدی ندارم جز تو .

 

 امیدم تویی .... .

 امیدم به آن روز هایی است که پروانه روی کاکتوس بشیند و زخمی نشود ، به روزی که ناله های کودکی

 

یتیم روحم را پژمرده نکند ، به روزی که شیر و آهو نماد دوستی شوند .

 

به امید  روزی که بیایی ....    

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
...  
یا ابا صالح ...

 

نمی دانم کی خواهی آمد ، آشنای دل ! تویی که هنوز به حقیقت نمی دانم ......

 

 کیستی  ؟ تویی که یک روز غروب بر حاشیه دلم قدم می گذاری واحساس.......... 

 

حضورت مرا قلقلک می دهد . همه نوشته ها تو را گفته اند و همه کتاب ها تو را ....

 

 خوانده اند ، ولی کمتر چشمی تو را در خواب دیده است . تو سرچشمه بهترین های  

 

عالم هستی ، مرا خوب می شناسی ، ولی من هنوز نمی شناسمت . تو را در لابه 

 

لای صفحات نمی توانم بیابم .تو احساس گم من هستی که در روز جمعه ، بر منطق 

 

احساس من جاری می شوی ، هیچ می دانی ، که من همانی هستم که هیچگاه  

 

ندیدمت ؛ چون حضور تو را حس کرده ام ، ولی ظهور تو را هنوز نه ، تا دیگر دلم میان 

 

 بودن یا نبودن مردد نشود . امروز که اندازه تمام دلواپسی های نهج البلاغه در پاییز 

 

عاطفه های اهالی کوفه دلشوره پیدا می کنم و آنگاه درزیرباران غدیر خیس می شوم  

 

تا شیعه شوم ، باز مهمان حضور تو می شوم . حضور تو آنقدر وسیع است که حتی 

 

 در افق نگاه خزان زده غرب نیز می توان تو را فهمید . نمی خواهم دلم را با چیزهای  

 

سر درگم ، گرم کنم. شب ها که باران به احساس سبز شالیزاران قدم می گذارد و  

 

مترسک های لب جالیز ، سرما را پخش  می کند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان

 

مهاجر می شود ؛ تو نیز بر می گردی . دلم راضی نمی شود تو را لا به لای خطوط 

 

کتاب ها جستجو کنم . رد  پای تو روی دل من  است و جا پای قدمهایت یخ ذهنم را  

 

 آب کرده است . تو می آیی . بگو می آیی ، می دانم . نه نمی گویی ، اصلاً در دفتر

 

حضور تو ، ظهور تو حک شده است . بگو راست  می گویم . امروز مثل دیروز نیستم 

 

و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون می دانم مرا می خوانی . سرنوشت من این است 

 

 که منتظر بمانم و تو منتَظَر. باور کن هیچ تردیدی ندارم ؛ زیرا همه سلولهایم ، همه ی 

 

 نفس هایم ، سرنوشت غدیری است که مرا شیعه ساخت و آغاز دلشورگی های ۰۰۰ 

 

 مولایم علی ( ع ) شد . مولا جان ، این ها سرگذشت نیست ، این ها سرنوشت است 

 

 سرنوشت غربت و انتظار ...

 

برگرفته شده از سایت :http://www.haramedelam.blogsky.com/