تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384
...  

داستان واقعی

 

كسى مى آيد

ـ زندگى براى ما فقير بيچاره ها مثل زَهره! نمى دانم چرا خدا ...؟!

ـ حرفش را قطع مى كنى : كفر نگو مرد! اينم مصلحت خداس.

يعقوب به تو مى نگرد. در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس مى كنى ، لب مى گشايد:

 

راست مى گى ... اما چكار كنيم ... بگردم خدا رو كه هميشه بنده هاشو امتحان مى كنه.

 

راستى مولود! اونجا رو نيگا! و تو به صفحه تلويزيون خيره مى شوى ، در صفحه تلويزيون

 

حرم مطهر امام رضا(ع) را مى بينى و موجى از مردم، كه به سوى آن منبع نور و رحمت

 

مى شتابند.

هر كس دردى داره ما هم يك درد!

يعقوب خيره خيره به تلويزيون نگاه مى كند. چشمانش پر از اشك شده و با تمنا مى گويد: اى

 

كاش پولى دستم مى اومد و على رو مى بردم مشهد، شايد امام رضا نظرى به ما مى كرد و

 

اين پسره رو ... باقى حرفش را فرو مى خورد اما تو باقى كلامش را مى دانى .

حرف تو، حرف يعقوب و حرف يعقوب حرف دل توست.

من كه يك زمين زراعى بيشتر ندارم. پولى رو هم كه هر سال از فروش محصول به دست

 

مى يارم. بخور و نميره ...

به على مى انديشى كه با چشمانى لبريز از شادى دستت را در دستش مى فشارد و مى گويد:

 

فارغ التحصيل كه شدم و رفتم سر يك كار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از اين بلاتكليفى

 

 در مى يارم ... لب به اعتراض مى گشايد كه اى بابا! مگه مى شه به اين زمين و خونه نقلى

 

قانع بود، اگه يك كاره اى شدم مى برمتون شهر.

مى خواهى بگويى كه هم تو و هم يعقوب در آب و هواى روستا زندگى كرده ايد. با شير تازه

 

دوشيده شده و نان از تنور در آمده ... اما نگاه بر غرور على مانع از آن مى شود كه كاخ

 

آرزوهايش را با يك ضربه نابهنگام ويران كنى جوان است و پر از آرزو، لذا فقط به يك لبخند

 

بى رنگ زمزمه مى كنى . ان شاءالله و على شادمان بوسه اى بر دستت مى زند.

يعقوب به آرامى نم چشمش را مى زدايد. ياعلى مى گويد و از جايش بر مى خيزد. نگاهش به

 

آن سوى اتاق، جايى كه على نيمه جان به زمين چنگ زده است، كشيده مى شود. سرى تكان

 

مى دهد و به سوى او مى رود و پتو را با احتياط كنار مى زند. على جان!! از على صدايى

 

بلند نمى شود، فقط حركتى به خود مى دهد، در حالى كه مهر سكوت بر لب دارد. صورتت

 

پر از اشك شده، تو به يعقوب نگاه مى كنى ، يعقوب به على ، و على ... حسرت نگاه آرام و

 

مغرور على ، حرفهايش و لمس لبانش بر روى دستان آماس زده ات در دلت جوانه مى زند.

 

با بغض به يعقوب مى نگرد ماتش برده و به على زل زده است. لحظه اى نمى گذرد كه از

 

اتاق خارج مى شود، و تو مى مانى و على و تلويزيونى كه ديگر بارگاه امام رضا(ع) را در

 

پهنه سينه اش ندارد. مبهوت از جايت بلند مى شوى .

پاهايت سخت حركت مى كند. شايد اگر مى توانستى به شانه على تكيه كنى اين چنين نبود، ياد

 

او در ذهنت جارى مى شود: بايد برات يك صندلى چرخدار بخرم. نه ... اصلا چرا صندلى

 

چرخدار ... خودم برات عصا مى شوم، هرجا كه بخواى مى برمت، هر جا ...

تو به على نگاه مى كنى ، و على به تو. شايد در تو آينده را مى بيند شايد هم تو برايش مدينه

 

فاضله اى ! نه مادر، اول خودت سر و سامان بگير بعد به فكر من باش. نه مادر، اول تو!

 

تبسمى بر لبان رنگ پريده ات جوانه مى زند: اين حرف حالا نه پس فردا كه چشمت افتاد به

 

دختر مورد علاقه ات اين حرفها يادت مى ره، مى رى پشت اونو مى گيرى . على دلخور مى

 

شود، غم عجيبى بر چهره اش سايه مى افكند. مى گويد: اين چه حرفيه كه مى زنى ؟ مگه مى

 

شه فراموش كنم؟ محبت به مادر جاى خودش، عشق به زن جاى خودش. و بعد لبخندى لبانش

 

را از هم مى گشايد.

خوشحال مى شوى نگاهش به تو آرامش مى دهد و حرفهايش برايت بوى صداقت دارد. هر

 

دوتا تونو به آسمونها مى برم ... تو مى خندى و على بر پيشانى ات بوسه مى زند و مى گويد

 

فقط برام دعا كن، فقط دعا چشمانش لبريز از اشك مى شود، به سرعت از كنارت بلند مى

 

شود و از اتاق خارج مى گردد و تو را با دلى مملو از سؤال و يك دنيا اضطراب، تنها مى

 

گذارد.

يعقوب را در تاريكى حياط، تنها مى يابى ، سكوت كرده، گويى حضور تو را حس نمى كند.

 

شايد او هم مثل تو به على مى انديشد. به سكوت بيان كلامهاى محبت آميزش، گرماى دستانش

 

و نگاه ... جلوتر كه مى روى يعقوب لب مى گشايد: باورت مى شه مولود ... على مون ...

 

على ما كه اون قدر سالم بود، يك دفعه اين طورى از پا افتاد. با گريه مى گويى : نه! معلومه

 

كه نه ! يعقوب ادامه مى دهد من هم نه، كى فكرش رو مى كرد. هيچ كس. على كه نباشه من

 

هيچم. و يعقوب مى گويد: نمى دونم بدون او چطورى زندگيم رو سر كنم. على جگر گوشه

 

هر دو مونه او صورتش را با دستان خود مى پوشاند. اشك صورتت را پوشانده و يأس قلبت

 

را آتش مى زند، ياد آن روز در ذهنت زنده مى شود.

در آشپزخانه حياط نان مى پزى كه پسر همسايه فريادكنان خودش را به تو مى رساند: مولود

 

خانمـعلى آقا جاى مغازه مش قاسم با يك ماشين ... بقيه حرفش را نمى شنوى . چادر به سر

 

مى كنى و در يك دقيقه و شايد هم كمتر خودت را به مغازه مش قاسم مى رسانى . مردم جمع

 

شده اند. خودت را به جمعيت مى زنى . على را كه مى بينى مى خواهى فرياد بزنى ، اما

 

شرم آن چنان در تو ريشه دوانده كه ياراى اين كار را از تو مى گيرد. زمين از خون على

 

قرمز است و او نيمه جان روى زمين. يعقوب هم مى آيد. يعقوب همسر تو.

لحظه اى بعد على روى دستهايى بلند مى شود و در صندلى ماشين جاى مى گيرد. مى خواهى

 

تو هم با على و يعقوب بروى ، اما يعقوب مانع مى شود. به ناچار به خانه بر مى گردى و

 

منتظر مى مانى يك ساعت، دو ساعت ... انتظار به سر نمى آيد. شب مى شود شب را تنها

 

مى گذرانى تا صبح مى شود. وضو مى گيرى و نماز مى خوانى ، دعا مى كنى براى

 

على ... ناگهان صداى در خانه مى آيد. در را باز مى كنى يعقوب را مى بينى خسته، سلامى

 

مى كند و وارد حياط مى شود، داخل اتاق مى گردد و تو هم.

به عكس على چشم مى دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف مى كند: على خوب مى شه

 

اما! ... هزاران اما در فكرت ريشه مى دواند:ـ اما چى ... دكترها در مورد سلامتى اش

 

قطع اميد كردن، مى گن نُخاش آسيب ديده ـ گفتم مى برمش تهرون، گفتند بى فايده است. به

 

عكس على زل مى زنى ، باز هم مى خندد، تو گريه مى كنى ، اما او همچنان لبخند به لب

 

دارد.

تو و يعقوب در تاريكى حياط فرو رفته ايد، در آن حال، به چشمان يعقوب مى نگرى ،

 

چشمانش نمناك است. فكرى دارى . نمى دانى به يعقوب بگويى يا نه! مدتى با خود كلنجار مى

 

روى ، عاقبت مى گويى : مى خوام قالى ببافم. به نگاه متعجب يعقوب لبخند مى زنى و ادامه

 

مى دهى : از فردا شروع مى كنم ... مى فروشيمش و با پولى كه به دست مى ياريم على رو

 

مى بريم مشهد ... يعقوب نگاهت مى كند. برق تحسين را در چشمانش مى بينى . پشت دار

 

قالى نشسته اى و قالى اى را كه قولش را به يعقوب داده بودى مى بافى . حضور كسى را

 

در پشت سرت حس مى كنى . يعقوب است كه مى گويد: زياد به خودت فشار نيار! يعقوب

 

كنارت روى دار مى نشيند.

دارى گل ياس روش مى اندازى ؟ آره ياس از همه بهتر يعقوب لبخندى به لب مى آورد: فردا

 

شب تو مسجد دعاى توسله! تو نمى يايى ؟ فكر خود را به زبان مى آورى : نه مى خواهم

 

قالى را تمام كنم. ناگهان ناله على را مى شنوى . هراسان خودت را به او مى رسانى . آب!

 

يعقوب ليوانى آب مى آورد و به على مى دهد على نيمه جان جرعه اى آب مى نوشد و بعد

 

سرش را روى بالش مى نهد.

چشمانش نيمه باز است و صورتش لاغر. بر مى گردى و با دنيايى اميد پشت دار مى نشينى .

 

دستانت آخرين رج هاى قالى را بر دار مى بافند و تو خسته جان و اميد وار به كارت ادامه

 

مى دهى . حالا ديگر گل ياس بر روى قالى به وضوح نمايان شده است. ياد على كه مى كنى

 

نيروى مضاعف در خويش مى يابى . مى دانى كه امشب شب چهار شنبه است و يعقوب ...

 

ناگهان دستانت بر دار قالى مى لرزاند و تو مى لرزى . وجود كسى را در اتاق حس مى كنى

با خود مى گويى : جز من و على كه كسى اين جا نيست. هر چه بيشتر مى گذرد وجود آن

 

كس برايت محسوس تر مى شود. كسى مى آيد، در تنهايى دل تو و على احساسى ناآشنا در

 

وجودت رخنه مى كند و تو به قالى چشم مى دوزى و زير لب مى گويى : استغفرالله ربى و

 

اتوب اليه. اما باز هم صداى پا را مى شنوى . ناگاه صداى ناله على ، تو را متوجه او مى

 

كند. سر بر مى گردانى و على را مى بينى متحير، مات ... على به تو مى نگرد. متعجب مى

 

لرزى و على هم ... در مقابل ديدگان متعجب تو، روى بستر نيم خيز مى شود، باز هم حيران

 

و سرگردان. گويى در اين دنيا نيست، على در بستر مى نشيند، همان آرزويى كه تو داشتى و

 

به خاطرش چه اشكهايى كه ريختى ... او كه ناى حرف زدن نداشت. اكنون به حرف مى آيد:

 

مادر كجا رفت؟ مى ترسى . على مى نشيند و مى ايستد مثل گذشته ها ... چيزى نمانده كه از

 

تعجب قالب تهى كند. على سراسيمه قدمى به پيش مى گذارد، او همچنان راه مى رود. كجا

 

رفت؟ كجا رفت؟ مى پرسى : كى كجا رفت؟ جوابت را نمى دهد.

دوان دوان خودش را به حياط مى رساند، تو هم به دنبالش مى روى ، در حياط را مى گشايد

 

و لحظه اى طولانى داخل كوچه را نگاه مى كند. بعد در را آهسته مى بندد، روى كه بر مى

 

گرداند او را مى بينى كه اشك صورتش را خيس كرده، حيران به على مى نگرى .

على ، چون كودكى نا آرام، سرش را به ديوار مى زند و مى گريد. نواى دعاى توسل مسجد

 

از بلندگو به گوش مى رسد ...

يا على بن موسى الرضا!

يابن رسول الله!

يا حجة الله على خلقه ...

يادت مى آيد كه يعقوب امشب در مسجد است.

با خود مى گويى : ديگر تا آمدن يعقوب چيزى نمانده ... مى دانى كه بايد سجده شكر به جاى

 

آورى . على را به داخل اتاق مى برى ، اشك چشمانت را پاك مى كنى و پشت دار مى نشينى

 

، وقتى آخرين رج قالى را مى بافى ، يعقوب وارد اتاق مى گردد، على از جايش بلند مى شود

 

و گريان در آغوش يعقوب فرو مى رود.

يعقوب آرام مى گيرد و على پر تپش، گويى عزيزى را از دست داده است. از روى دار به

 

على و يعقوب مى نگرى ، على به سويت مى آيد به قالى ِ با گل ياس بافته شده چشم مى

 

دوزد. تو به على نگاه مى كنى و على به قالى بردار. لحظه اى بعد على دستت را در دستش

 

مى گيرد، و لبانش را با دستان تو تماس مى دهد و مى گويد: مادر! دستات بوى ياس مى ده،

 

اما هيچ بويى دل انگيزتر از عطر وجود آقا و مولايى كه بر بالينم آمد و مرا از رنج و

 

مرارت رهانيد نيست.

شادمان على را در آغوش مى گيرى ، دل تو و على با هم يكى شده.

السلام عليك يا على بن موسى الرضا(ع)!

 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384
...  

دلا ياران عاشق زود رفتند

 

از اين وادي همه خشنود رفتند

 

من و تو مثل يك مرداب مانديم

 

خوشا آنان كه مثل رود رفتند

 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384
...  

آن روز که :

ابرهای سیاه ظلم و فساد آسمان جهان را بپوشاند

 

آن روز که :

قدرتهای اهریمنی جهانخوار پنجه های خود را در گلوی مردم رنج دیده دنیا هر چه بیشتر فرو برند

 

آن روز که :

همه ی معیارها جز معیار ماده و ماده پرستی از میان سنجش افکار مردم پنهان گردد

 

آن روز که :

امواج تبلیغاتی نیرومند طاغوتهای شرق و غرب برای تامین منافع نا مشروع خود هر حقی را باطل و هر باطلی را حق جلوه می دهند

 

و سرانجام 

آن روز که :

تازیانه ی نامهربانیها ؛ تنگ نظریها ؛ جداییها ؛ تبعیضها و ستم ها پشت خلق مستضعف جهان را مجروح می سازد

 

آری!!

در آن لحظه چشم های پر امیدمان به تو ای مصلح بزرگ جهان دوخته شده

به انقلاب و حکومت جهانیت

 

و ازخدایت این توفیق را برای ما بخواه که خود را آنچنان بسازیم ؛ از نظر وسعت فکر و اندیشه ؛ از نظر مبارزه و جهاد و از نظر قدرت اصلاح همه جانبه ی جهان که شایستگی شرکت در آن برنامه ی عظیم انقلابی را داشته باشیم !

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384
...  

یک جاده خاکی بود و من و تو ... و آخرین نگاههایی که به هم کردیم ...تو دست بلند کردی برای

 

خداحافظی ... من چندان میلی به خداحافظی نداشتم فکر می کردم که دوباره تو را خواهم دید ..

 

می رفتم که سفرم را در جاده غربت ادامه پیدا کند ... و تو می ماندی که  آماده شوی تا آن جاده

 

را طی کنی و به جایی برسی ... بعدها فهمیدم که تو بستر جاده ای بودی که من مسافر آن بودم

 

و تو مسافر جایی دیگر ... تو شاید می دانستی که من به پایان جاده نخواهم رسید ...همین بود

 

 که مثل کودکان ، معصومانه برایم دست تکان می دادی و من با قیافه ای کاشفانه به دنبال یافتن

 

چیزی بودم که خودم هم نمی دانستم چیست ... تو یک جاده بودی ؛ جاده ای مسافر ... و من ..

 

هنگامی فهمیدم که جاده ها هم سفر می کنند که دیگر از آن دست تکان دادن فقط یک تصویر برایم

 

 باقی مانده بود ... و یک حس غریب ....

 

                                                                            با اجازه از شکوفه خانم

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384
...  

 

یک جاده خاکی بود و من و تو ... و آخرین نگاههایی که به هم کردیم ...تو دست بلند کردی برای

 

خداحافظی ... من چندان میلی به خداحافظی نداشتم فکر می کردم که دوباره تو را خواهم دید ..

 

می رفتم که سفرم را در جاده غربت ادامه پیدا کند ... و تو می ماندی که  آماده شوی تا آن جاده

 

را طی کنی و به جایی برسی ... بعدها فهمیدم که تو بستر جاده ای بودی که من مسافر آن بودم

 

و تو مسافر جایی دیگر ... تو شاید می دانستی که من به پایان جاده نخواهم رسید ...همین بود

 

 که مثل کودکان ، معصومانه برایم دست تکان می دادی و من با قیافه ای کاشفانه به دنبال یافتن

 

چیزی بودم که خودم هم نمی دانستم چیست ... تو یک جاده بودی ؛ جاده ای مسافر ... و من ..

 

هنگامی فهمیدم که جاده ها هم سفر می کنند که دیگر از آن دست تکان دادن فقط یک تصویر برایم

 

 باقی مانده بود ... و یک حس غریب ....

 

                                                                            با اجازه از شکوفه خانم

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384
...  

موعودا!

دير هنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم باغ آرزوها به شوق بهار روي تو خزان ها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد؛

نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛

عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش برنيارند؛

مهديا!

معراج نشيني بگذار و از پرده غيبت به دراي و رخسار محمدي بنماي؛

که خيل منتظران به جان آمده از حقارت و عيدهاي دنيايي، چشم بر بلنداي وعده ديدار تو دارند.

اي گوشوار عرش الهي! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و يقين، بر دوش مي کشيم و به ترنم آواي ظهور سرخوشيم، هر بامداد ، ياد طلوع تو را در سينه مي پرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مي زنيم.

عمري است که اشک هايمان را در کوره سوزان حسرت ها انباشته ايم و انتظار جمعه اي را مي کشيم که جويبار ظهورت از پشت کوه هاي غيبت سرازير شود، تا آن کوره را بدان آب غاموش سازيم و آن حسرت ها را به دريا ريزيم.

سبکبار تن خسته امان را در زلال آن بشوييم.

اي اميد بي پناهان، بيا...بيا.

از ثري تا به ثريا، دل هاي بي قراران، شيداي يک نگاه توست.

از سوي تا ماسوي جان هاي بي پناهان، نثار قدم هاي تو باد.

بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاي عهد انتظار را دستي برافشان.