تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم الَلهُمَ كُن لِوَليِكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَنِ ، صَلَواتُكَ عَليهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِه الساَعةِِ وَ في كُل ساعةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَينًا حَتي تُسكِنَهُ اَرضَكَ طَوعًا وَتُمَتِعَّهُ فيها طَويلاً

بسم الله الرحمن الرحیم

آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی

هر آینه احساس می کنم که دلم تبدیل به سیاهچاله ای شده است که حقایق در آن گم شده اند . انگار دیگر

امیدی به زنده ماندن حقایق وجود ندارد . دلم سالهاست که در حسرت نگاهی پر امید است ، نگاهی که تا

 عمق وجودم رود و بخشکاند این خارهای زمخت و ازار دهنده را ، خارهایی که سیاه چاله های دلم را پر

کرده اند و هیچ نوری جز نور دیده ات نابود گر آنها نیست .

  نگاه می کنم به فلک ، به کوه ، به دریا ،  به خاک ،  به گل ، همه و همه جا را می نگرم تا تو رت بجویم ،

 اما هر چه گشتم ،کم تر یافتم .احساست می کنم اما نمی بینمت ، صدایت را می شنوم اما آن را درک نمی

 کنم ، صدایت می کنم اما ندایی نمی شنوم . فقط و فقط حست می کنم . حسرت دیدنت درونم را آتش فشانی

 کرده گرم و سوزان که هر آن درونم را می سوزاند . امیدی ندارم جز تو .

  امیدم تویی .... .

 امیدم به آن روز هایی است که پروانه روی کاکتوس بشیند و زخمی نشود ، به روزی که ناله های کودکی

 یتیم روحم را پژمرده نکند ، به روزی که شیر و آهو نماد دوستی شوند .

 به امید  روزی که بیایی ....   

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت10:3توسط قاصد سحر |
غروب سحــــــــــــــر

باز هم غروب جمعه شد و دلم دوباره گرفت

غبار مبهمی از غيــــب مرا فرا گرفت

تمام وجودم غرق تماشای افق شد و باز هم

ندای دل نوازی از آسمان مرا فرا گرفت

سر سجاده ی عشقم ، همه اشک و آه  و آه

قنوت سبز دستانم همه سوی ربنا را فرا گرفت

به سرسپرده ی قامت باد و نسيم ازل گفتم

کجاست آن که زمزمه اش همه جا را فرا گرفت ؟

به قرص شبنم برگ و به قطره قطره های آب

نشان اميدشان همه سوی آسمان را فرا گرفت

به لحظه لحظه ی ياد و به ندبه های سحر

همه ((العجل العجل العجل)) را فرا گرفت

نگاه خسته ی من به سوی افق بود هنوز

تبسمی از غربت ماه نگاه مـــرا فرا گرفت

دو رکعت نماز عشق در آن غربت سرد

تمام هستی مرا حرارت عشقش فرا گرفت

*قاصد سحر*

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت10:44توسط قاصد سحر |
احساس سنگینی ...

شب است و غوغایی در دل من . کبوتر های دلم لانه نشین شده اند ، هوس پرواز ندارند . تو می خواهند . تو را می جویند . ناله هایم با باتو بودن غریب شده است . تنها شده ام و بی کـــــس . وجودم تو را می جوید ؛ اما نمی یابد . روحم در حصار جانم اسیر است .

نگاهم پر از هیاهوست ، هیاهوی تو را دیدن ، هیاهوی تو را احساس کردن . نفس هایم تو را زمزمه می کنند ، تپش قلبم تو را می خواند . هر جمعه اشک هایم نام تو را روی گونه هایم حک می کند . چشم هایم خسته اند از سیل اشک روان . شکوفه ها در انتظار بهار دل انگیز حقیقت و خزان غم انگیز انتظار نشسته اند . سا یه ی عشقت بر زمین افکنده شده است .

احساست می کنم اما نمی بینمت ؛

سراغت را از نسیم گرفتم گفت : می وزی ؛ از خورشید گرفتم گفت : طلوع می کنی ؛ از دریا گرفتم گفت : جاری می شوی ؛ از درخت گرفتم گفت :جوانه می زنی ؛ از همه و همه سراغت را گرفتم ،همه گفتند می آیی .

تبسمی می کنم ، اشکی می ریزم و به انتظارت می نشینم . انتظاری آبی رنگ ، آبی تر از دریای آسمان . در حسرت با تو بودن می رویم و در حسرت بی تو بودن می سوزم .

الا که راز خدایی ..................خدا کند که بیایی
+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت11:42توسط قاصد سحر |
منتظر ما نمی ماند ...

مهدی جان سلام ؛

سعادتی ست نگاشتن برایت و داغ دل را تازه کردن ؛ آن هم در پیچ و خم لحظه هایی که گاهاَ ثانیه هایش سالهاست و سالهایش عمرمان . گوشه ی چشمی به گذشته روشنمان می کند که چند صد سال است که منتظرید ، روزهایش که از کف مان خارج شده است. شاید شمارش قرن ها در عقل کوچک مان بگنجد و در حافظه ضعیفمان جاخشک کند . اینکه در این همه سال زمین مهربان مملو از کرور کرور انسان دو پا شده است اما 313 آدم پا در آن نگذاشته اند چه چیز جز عرق شرم که سرباز کم است را روی پیشانیمان می گذارد ؟؟؟

امسال نیز می گذزد ...سالهای سال هم ....

سوال : آیا تا کنون فکر کرده ایم ، فقط و فقط هم فکر که شاید روزی آمده باشد یا بیاید که سربازان 312 شده باشند و اگر ما هم آدم شده باشیم آقا از پس ابرهای گسترده خواهد آمد و ما آخرین سرباز لازم باشیم ؟؟؟..

نکند دیر شود ناگه!!!

شاید آن روز امروز باشد ...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت13:28توسط قاصد سحر |